وقتی از خاطره ات سر شارم.وقتی از دور ترین نقطه ی عالم تا تو،به تو می پیوندم ،دیر یا زود شدن بی معنا ست .وقتی ازحادثه ها می گذرم تا به اقلیم دلت ره یابم ،زخم این حادثه ها بی معناست.تو طلوعی که به معنا
حالا که خلاصه همه بودن من توییفقطباشکنار من یا دور از من بی من یا با منفقطباشمرا دوست نداشتی .باشد نداشته باشفقطباشگل میخری برای من نیست .نباشدفقط باششانه هایت مرهم اشکهای من نیست باشدفقط باشصدا می